خدایا ، به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه نیایش خویش فرزند مرا از یاد نبرند . . .
دخترکم سلام ... میدونم خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم و مطلبی ننوشتم ... خودتم خوب میدونی که این روزا
چقد درگیر تو هستم ...درگیر بستری شدن تو بیمارستان و خلاصه مواظبت از تو ...
خدا رو شکر بدنت داره به داروها جواب میده ...
دور دوم بستری شدنت هم تموم شد و 8 روز تو بیمارستان موندیم . نمیدونم از چی بگم و از کجا بگم ... از طرفی
دوس ندارم تو وبلاگت از بیماری و ناراحتی بنویسم ولی خوب چاره ای نیست .اینا هم بخشی از سرنوشت ماشد .
ولی به اون خدایی که بعد 7 سال تو رو به من داده ایمان دارم ...ایمان دارم همونجور که تو رو به ما هدیه کرد این
بارم معجزشو نشون میده و سلامتی تو رو بهمون هدیه میده .... واقعا میدونم که این کارو میکنه .
دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا
درانحصارقطره های اشک نبینم
دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم
دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردهمیشه ازحرارت عشق گرم باشد
من برایت دعامیکنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه خانه ات دعامیکنم
که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند


خدایا ، به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه نیایش خویش فرزند مرا از یاد نبرند . . .
